مدتها بود که برای رفتن کنار اون لحظه شماری میکردم... و حالا... درست پایین همون سنگ مزار ایستاده بودیم و با چشم ،دنبالش میگشتیم .... خیلی عجیب بود... نمیدونستیم کنارش ایستادیم... بعد از کلی پرس و جو و جستجو رسیده بودیم اینجا چند لحظه قبل داشتم با خودم فکر میکردم: همین جاست اینو حس میکنم،کاش همین الان ببینمش... یه نشونه میخوام... یه نشونه بهم بده... اگه اینجاییم فقط واسه دیدن توئه... دلم میخواد کنار خودت اون شعرای نابت رو بخونیم...... اگه دوسمون داری، یه نشونه.... میخواستم بگم: سوده من حس میکنم همین جاهاست...( نمیدونم این جمله رو گفتم یا نه، خوب یادم نیست...)، که با هیجان گفت: _ وای سعیده، روی این سنگ نوشته احمد، دلم ریخت فکر کردم خودشه! نگاهی به اون سنگ سیاه براق انداختم ، معلوم بود مدت زیادی نیست که رفته... و بعد نگاهم به سنگ کناری افتاد، چه عجیب بود! امتداد نگاهم به پایین لغزید سریع از روش رد شدم اما چیزی که دیدم ،... یه نقش آشنا ! اگه مزارش رو دیده باشین حتما" میدونین منظورم همون امضای معروفشه.... درست سمت چپ پایینِ اون سنگ فرسوده .......... خدای من.... انگار یه دفعه ذهنم از تمام افکارم خالی شد ، حس میکردم نمیتونم یه کلمه هم بگم، بهت زده شده بودم...احساس میکردم تنم بی حس شده... چند ثانیه خیره شدم بهش... یه دفعه با یه صدای هیجان زده گفتم: _ سوده نگاه کن همینه...خودشه و سوده هم.... . . . چقدر منتظر این لحظه بودیم...و حالا همین طور دوتایی مات و مبهوت نگاهش میکردیم... اشک تو چشمام جمع شده بود... اصلا" باورم نمیشد این سنگ کوچیک و داغون مال اون باشه... شنیده بودم یه قبر خیلی عادی داره و حتی میدونستم دوباره تخریبش کردن....،و اگرچه ما دنبال یه سنگ کاملا" معمولی میگشتیم.... اما با این حال خیلی شوکه شدیم... اصلا" نمیتونستم درک کنم که چرا اینکارو باهاش کردن، ...اون رفته دیگه رفته پس چی از جونش میخوان؟ چراااااااااا ؟؟؟؟ چطور میشه تا این حد پست بود؟ که حتی به یه سنگ قبر هم رحم نکرد؟.... چرااااا...که چی رو ثابت کنن.... همه ی اینا خیلی سریع از ذهنم رد میشدن... اما خیلی زود یادم اومد که الان کنارشیم و برای غصه خوردن واسه این سنگ و... اینجا نیومدیم. آروم سلام کردم و..... . . . نشستیم روی تکه سنگی که همون پایین بود ، درحالی که نمیدونستیم هزاران نفر مث ما روی اون نشستن و... (این رو موقع برگشتن فهمیدیم، وقتی که اون دونفر رو دیدیم که کتاب به دست روی اون سنگ نشستن... دیدن اونا یه دنیا شادمون کرد، چون خیلی چیزا رو فهمیدیم...) خلاصه روی تکه سنگ نشستیم ، کتابمو از کیفم درآوردم.......و شعر خوندیم و شعر خوندیم و شعر خوندیم.... تمام مدت حضورش رو حس میکردم. چقــــدر محشر بود... هر شعری که میخوندیم ، شعرو با صدای قشنگ خودش میشنیدم.... واین اولین شعری بود که هرسه باهم خوندیم: " روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت... روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست. روزی که دیگر درهای خانه شان را نمیبندند قفل افسانه یی ست و قلب برای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که اهنگ هر حرف زندگی ست. تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم روزی که هر لب ترانه یی ست تا کمترین سرود بوسه باشد. روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... و من آن روز را انتظار میکشم حتی روزی که دیگر نباشم... " ممنونم یــــک دنیــــا ممنونم که ساعتی رو با ما گذروندی... چه لحظه هایی بود... بلوری و ناب! حالا حس میکنم از همیشه بیشتر دوستت دارم... اینم تصاویری که با یه دنیا خاطره ی قشنگ همیشه تو ذهنمون باقی می مونه :

+ نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت 13:20 توسط کیمیا |